تبليغاتX
روزگار غريبيست نازنين
فرزند اشتباه زمان
روزگار غريبيست نازنين

   ۱۸+

سکس .سکس.سکس

مادر! آلــتم را پس بده / پیچ خورده ام
وقتی همه چیز از هیچ و هیچ / از همه چیز خسته ام
شکلها!
در هم پیچیده ایم و هیچ راهی باقی نمیگذاری تا شاید / تلاش کنید
امروز را / با شکل و پیچشی نو / از سر بگیریم
مادر آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلــتم؟ / وقتی پیچ خورده ام
هیچ چیز مثل قبلش نیست
حتی وعده های دروغین تو
من و تو پیچ میخورد
در دستانم سیــنه هایت
سیاه میکنم جای جای بدنت را
هیچ / جای خالی باقی نمیماند / اصلا / پیچ میزنم
"نه آقا! لطف کنید سر پیچ پیاده میشوم"
نمیخواهید داخل کوچه بروم
متشکر! همین مقدارش هم / عجب پیچ وا پیچی شده
مادر! خودکارم را پس بده
میخواهم روی این کاغذ را سیاه کنم
میخواهم خودم را راضی کنم
مادر! آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلتم؟
میخواهم با خودم سکــس داشته باشم

.................................................................................

غیر قابل چاپ

جهان شروع می شود از دکمه های پیراهن
و ختم می شود به همین بندهای سوتین
دوباره پریود مغزی من سه روز عقب افتاد
نخواه شعر تازه بگویم. نمی شود. عمراً!
تمام حرف هام می شوند غیر قابل چاپ
نخوان! برای زیر هیجده ساله ها قدغن
تو باز هم می آیی و می رسی به نقطه ی ذوب
و بعد بارش و... (اردیبهشت جنگل فومن)
شبیه تابلوی جیغ می شوی... و هر دو مات
درست مثل روح دوقلوی لاله و لادن
* * *
تو می روی و باز دلم بی بهانه می گیرد
میان این همه زن های(...) زن نه! این همه مانکن

زن و من

خیابان های یکطرفه
با سرسره های پیچ در پیچ
من
دستهای زنی را در دست گرفته ام
که مدتها پیش
دستهای زنی در من
و من زنی را
«هیس ! ساکت حرف نزن»
صد ها هزار فکر
زن از من میگوید
ماربارو سیگاری است که من دوست دارم وقتی زن با آن یا من، ماربارومن، با زن درحالیکه
همیشه سکوت است بعد فکرهایی که
از زن با من بگوئید
و مردهای آنطرف خیابان یکطرفه سوی دیگر خیابان را دید میزنند که
من های زیادی دست در دست زنانی که همیشه
دستهای زنی در من
و من زنی را
که من با سیگاری روشن
زن میشوم ...
...............................................................................
 



+ مورخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر نویسنده لیدا

من و تو

فصل تازه ای
میان عاشقانه مان رقم خواهد خورد
من
تظاهرات میکنم
تیر میخورم
وتو
با همسرت
بر سر مزار من
گل خواهی گذاشت ...http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ آپ شد

از دام می و مستی ما هیچ بر آمد

هیچ که از هیچ ، که از هیچ ، هیچ بر آمد

از هستی لادرک پیچ به مستی

بد مستی تاس و قرعه قسمت پوچ در آمد

 

دستهایم را در باغچه می کارم ،

سبز خواهد شد ،

میدانم ، میدانم . . . .

::: فروغ فرخزاد :::

 




+ مورخ یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:45 قبل از ظهر نویسنده لیدا

ما جماعتی گوسفندیم

که گوش به وعده خداوند

وچشم بر دستانش

تمامی پشم هایمان ریخت

بازار مکاره ایست

.........................................................
شرف را به حراج و

بکارت را ارزان می فروشند

وسیاه بازان

با هاله های درخشان دور سرشان

مسیح بر صلیب می شوند

ونوح بر کشتی

و کودکان پا برهنه

با چشمانی گشاد

و لبخندی از سر هیچ

فریاد شوق سر می دهند

بر آتشی که زبانه اش

آسمان را نیز

می سوزاند

بازار مکاره ایست..

.......................................................................

افكاري كه حتي به گهي نمي ارزد.

دلم پيچ مي خورد.

با اين همه

باز هم استفراغ نمي كنم.

و

همچنان به جاودانگي ام سوگند مي خورم...

 




+ مورخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر نویسنده لیدا

تو یه چشم به هم زدن

 

بغل گرفته اونو

موبایلش تو دستاش

لاس می زنه با تو

چشم می چرونه تو چشمای من

که در حال نوشتن این نوشتم...

 

 

ای یار! ای یگانه ترین یار!

چه مهربان بودی

وقتی دروغ می گفتی،

دوستت دارم را!

نَمی ز دیده نمی جوشد اگر چه باز دل ام تنگ است

گناه دیده ی مسکین نیست، کُمیت عاطفه ها لنگ است

آهای ی ی...!

                                   کسی نیست چشمان مرا به روی زندگی ببندد ؟!

                                              دیگر برای زندگی پیر شده ام !

 

                       

پاهايت بو مي دهند / .. / بوي رفتن...

- امروز واقعیت را با سکوت نوشیدم!

 
ممم..طعمی شبیه شراب قرمز ...

  تلخ بود!

  تلخ...
  

 

   -  این شیوه مناسبي برای خداحافظی نبود - 

پ.ن:احساس ;

 ساده لوح ترین موجود روی زمین!

 - به شدت سرکو بش میکنم!

پ.ن:همیشه;
 هستند کسانی که اصرار دارند گذشته ای را که هرگز دوستش نداشته ای را به یادت بیاورند....

                              فراموشی بی فایده است...

  

خدایا ؛
تو مرا از شر دوستانم حفظ کن ،
من خودم از پس دشمنانم بر می آیم!

 




+ مورخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر نویسنده لیدا

خاطرات زیبایی است در ذهنم
اما ................
 آنچه باید زیست
خاطره نیست
ظرف امروز من خالیست
 وقتی که بودنم باز
در انتظار  تنهائیست  !!!

 .....................................

ترا ثبت کرده ام

در جاودانگی

ترا آن سان

که مجاب می شوم

که مرگ بهتر از بی تو بودن است

درک کرده ام

اما دریغ و درد ......

فکر می کنم

تا زمان بلوغ تو

دچار حسرتی جاودانه خواهم ماند .

دست نوشته هاي كسي كه
دل خوشي اش ،
همين است ....
كه تو مي بيني و مي خواني ....
مي خندي و ميروي ...


دست خودم نيست !
بايد هر روز اضافه كنم
چون چيزي به پايانم باقي نيست ...
مجبور
چيزي باقي بگذارم ...
براي ...
هيچ ...
عجله دارم ...


من قسمت نظرات را میبندم چون دوست ندارم بخونم برام مهم نیست نظر کسی.

چون چرت می باشد...امید وارم شما را در http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ ببینم البته

اینم بگم که نظری غیر از اون چیزی که می خوام نباشه در غیر این صورت بر خورد قانونی میشه.

قانون خودم.از چرت و پرت گفتن بدم میاد پس مواظب باش این یک تهدید میباشد.




+ مورخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر نویسنده لیدا

http://diktator-radikal.blogfa.com/  آپ شد

خدای من

قبله ی من

نه آسمان است

نه زمین

من خدایی را بنده ام

که بی زنگ تفریح

خدایی کند

خدایی که وصفش

در کتاب و رساله نگنجد

خدایی نه مسلمان

نه کلیمی

نه مسیحی

خدایی که به دنبالش

چشم به آسمان بیکران ندوزم

تا چاله ای

بهانه ی  ارتدادم شود

..................

عاجزانه از تو می خواهم خدا را ببخشی که مرا برای دوست داشتن تو آفرید.!

 ایوروشه

 

با تمام معصومیت قرن جدید اینجا ایستاده ای

زیبای باستانی من

این جادوی خداست یا ایو روشه

که چنین شرقی...

                  چنین غربی....

اری

اینچنین بی پروا

ایستاده ای

درست در جمهوری اسلامی!!
دوست داشتن عروسک هر جائی
 
 

فاصله ای که دوست نداشتم:مکان

فاصله هائی که دوستم نداشتی:زمان

وحالا ممتد شدن دوستم نداری ات:در تمامی ابعاد

 

چقدر فاصله ی سالن تا آشپزخانه زیادبود

وقتی پای دوست داشتن در میان است

:"دوری ی ی ی :"

همانجا بود که باکرگی ات را قرض کردم

در زمینه ی لامپهای نئون

که هی قرمز،هی سیاه

هی قرمز،هی سیاه/می شدی

اناری دزدی که خونابه ات دستهای کودکی ام را لو می دهد.

کاش در آشپزخانه می ماندی کنار گیلاسهای/ دست نخورده

و طعم هی قرمز،هی سیاه  سیگارهائی که

 نستالژی 3785میلیمتر فاصله ی سالن با آشپزخانه را

هی توی چشمایم قلقلک میدهند

ولواشکی

که نیم خورده روی زمین افتاد

و........

 

نخواستی بفهمی که

دوستت داشتم

مثل دلپیچه های بعد ترک تریاک

مثل جواب منفی تست حاملگی توی دست دخترکی 15 ساله

مثل رخوت هی قرمزهی سیاه بعد ازارضاء

مثل روزی 3785میلیمتر سیگار کشیدن بعد رفتنت

مثل ادامه دادن لواشکی نیم خورده

مثل حس عروسکی که از"هرجائی بودن" توی ویترین نجات می یابد

دوستت داشتم

مثل حس دوست داشتن

 

حالا رفته ای پشت ویترین

کنار عروسکهای هرجائی لم داده ای  

ومن دامن هر رهگذری را که می کشم

تو را برای من نمی خرد..........

 

 




+ مورخ شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر نویسنده لیدا

 

حقیقتی آن دورهاست
آنقدر دور که دستان من به آن نمیرسد
و تنها با اشاره ای
نشانش میدهم
تا شاید روزی ، وقتی و یا حتی لحظه ای از نزدیک ببینمش...

گم میشوم

 ـ از یادِ خویش ـ

در میانِ انسانهایی

که لباسهایشان

 هم رنگ من نیست!

.............................................

زندگی چون قفسی است

قفسی تنگ

پر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز ...

...........................................................

سلطنت آفتاب را از بر کرده ایم

           زیبایی ماه را عاریه میبینیم!

..............................................................

از حس اوج و پرواز

   هیچ نمی داند

   مرغ خانگی!




+ مورخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر نویسنده لیدا

 

ما باز توهم زدیم!

                  ما باز احساس می کنیم

یک انسان فضول دارد

 

        نوشته های لعنتیِ ما را می خواند

 

تف به این زندگانی!

تا اطلاع ثانوی!!!!

دیوانگی تعطیل 




+ مورخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر نویسنده لیدا

به خدا بگویید : که دیگر زمین طاقتم را ندارد ، و دیگر نگاهم کلامی برای نگاهش ندارد ...

......................................................... 

زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

تا كورترين نقطهء مغز من در حركته

 

  اینجا غروب های دلگیر دارد و ،

    دیوارهای نا تمام . . .

**

    به هوا شناسی اعتمادی نیست..

    هوای چشم ها ابری ست. . .

                                   لطفا با چتر وارد شوید !

 

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
.پس چرا به داد ما نمیرسد
.ما صدای گریه مان به آسمان رسید
.از خدا چرا صدا نمرسد

 
 

امدی گفتی دلم برای خاطراتمان تنگ شده...

 

بیا...

 

تمام ان روزها را

 

همراه با مخلفاتش

 

به رویت بالا آوردم! 




+ مورخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر نویسنده لیدا

 

عروسک کوکی

خسته ام

این عشقهای(( از تولید به مصرف))

این همه دوست داشتن ک تاریخ انقضاء دارد

از این همه حوا

که به جای اشتباه می کنم،می گویند اشتباه کرده ام.

و این همه خودم..

....حالم بهم می خورد.

از این همه که افتادم،بلند شدم تا دوباره بیافتم.

بیهوده روی دگمه هایم فشار می دهی؛

این عروسک کوکی این روزها فقط گریه می کند..

...و پاهائی محدود

که فقط تا سیمهای تلفن...

تا گوشی را بردارم،شماره ام را بگیرم

و از اینکه این همه بوق اشغال شدن می زنم گریه ام بگیرد.

افتادنی عجیب توی من زنگ می زند.

می خواهم بیافتم،برای همیشه

زیر پاهای تو...نه!خودم.

و به یاد تمام روزهائی که ایستاده بودم و می خندیدم...

این عروسک کوکی

 می خواهد برای همیشه گریه کند.

قمار با ملکه

گور بابای جامعه ی مدنی

من دارم تنهائی خودمو گریه می کنم

نمی بینی؟

اینقدر فال گرفتم که شبیه سه پیک شدم.

یه ورق معمولی..

یه ورق معمولی..

توهم که خیلی ملکه ای،شدی یه جنده ی تمام عیار

هر شب کنار یه شوالیه می خوابی لعنتی.

مثلا شهادت فاطمه اس؛

تلویزیون صدای خر تو کارتون رو سانسور کرده،

اون وقت تو کنار این سرباز خشت چه غلطی می کنی؟

وقتی صدای خر نیست،گور بابای tv،

می خوام صدامو سانسور کنم.

یکی اون چراغو روشن کنه؛من رگمو پیدا نمی کنم.

من یه سه خشتم که tv صدامو سانسور میکنه.

من یه خرم که رگمو گم کردم.

پس چرا فاطمه نجاتم نمی ده.

مگه من خر چی کم دارم

که می خوان به سلمان رشدی نشان شوالیه بدن؟

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه خرم که رگمو گم کردم،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

تو کنار سرباز خشت خوابیدی،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه ورق معمو لی ام،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

سلمان شوالیه میشه،ملکه جنده س،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن

شهادت فاطمه اس

من رگمو پیدا کردم.

یکی اون چراغ رو سانسور کنه!!

 




+ مورخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر نویسنده لیدا

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

                  دیگر

                  در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

                   یک روز

                   خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                 که دوستتر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                  یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس من با همه وجودم

                 خودم را زدم به مردن!

تا روزگار ـ دیگر

                کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

                نا گفته می گذارم.....

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که...

           کاری به کار عشق ندارم!

 

از کوه غم دلمون ؛ کاه ساختم ! نمیدونستم چهل کلاغ عشقمون را یک کلاغ می کنی !

پ.ن:دردو میبینی و درمونمون نمی شی...

بعضی از لحظات همون بهتر که دفن بشن تا ثبت ...!

 

اغلب، حافظه ها چیزهای مزخرفِ بیرحمی هستند که وقتی باید به خاطر بیاورند فراموشکار میشوند و وقتی باید فراموش کنند به خاطر می آوَرَند!




+ مورخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 قبل از ظهر نویسنده لیدا

 

ــ دیگه به هیچ جا نگاه نمی کنم

!ــ وقتی همه جا نیستی

.......................................

دو سال است که می دانم

 

بی قراری چیست / درد چیست/ مهربانی چیست

 

دو سال است که می دانم آواز چیست / راز چیست

 

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

 

امروز من دو ساله می شوم

 

..........................................................

خدایا

می شود ما را لال کنید لطفن ؟!

می خواهیم مثل دوستمان حرف نزنیم

و آنقدر سکوت کنیم که حرص همه در بیاید

اینقدر که سکوتمان حرف دارد . . . !

پ . ن

! ــ اینروزا حس می کنم خیلی زیــادم . . . نمی دونم چرا ؟




+ مورخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر نویسنده لیدا

بالابان می نوازد و
 
 دستانم چون دخترکانی به خواب رفته

و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی

 بالابان مرا جادو می کند

 و من 

گوشه ی کاغذ را به شعر

سرخ نگه می دارم

.....................................................................

کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!

درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!

بهار تو پاییز ماست

        من

         درخت

              کلاغ...

...............................................

خانم ها! آقایان!

نگران نباشید آرتوپدی لازم نیست!

فقط قلبم شکسته است...!

 دیروز از ارتفاع 6 هزار پایی از چشم کسی افتادم

..................................................

روزی

باد بادک ها

به هوا خواهند رفت/

باد باد ک های کاغذی

با کاغذ های سفید

کاغذ های سیاه

کاغذ های خاکستری

آرام

آرام

به هوا خواهند رفت/

و کوچه پر خواهد شد

از عطری

که مشاممان فراموش کرده است...    http://diktator-radikal.blogfa.com/    فراموش نکن




+ مورخ جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر نویسنده لیدا

+

یک شعر می نویسم
برایت در جواب سکوت نارنجی ات
با حروف بی صدا و بی رنگ
و هر چه حرف بد را آنجا
برایت فاکتور گرفته ام ..
بخوانش این زیر
"








".

 
 
 
 
 
 
 
!
 
 
بانوی من!
عریانی تن ات را که به رخم می کشی
مست و مسخ سلولهای تن ات می شوم
بانوی من!
دستهایت را که می سپاری به دستهایم
گویا من فاتح همه ی حضورت هستم در این بودنها...
 
 
..............................................................................
 
تمام لباسهایم را در می آورم و جلوی آینه می ایستام،
نگاهم میخکوب می شود به تن ام.. تن عریانم،
دست می کشم و آروم و آهسته لمس می کنم،
در تک تک سلولهایم و پوست تنم را می کاوم،
شاید ردی از گرمای دستانت پیدا کنم...
 
 
 
 
 

وحشی رود آبی من

پرازماهیان گوشتخواری است

که عاشق گوشت تن تو هستند !!!

 

 

هرگز بودنت را نخواستم از ترس اینکه نبودنت رانتوانم

عروجی را که در خیال با تو به آن می رسم

سقوطی است که در واقعیت از آن می گرزیم !!

 

 

anima

 

 

دلش رو بردم..

مغزش رو بهم دو دستی هدیه داد

خوشحال اومدم تو فا یلهای مغزش فضولی کنم

همه رو پسورد گذاشته بود

به شعورش نمی رسید

 که حواسش به وقت عاشق شدن هم جمع باشه!!!

 

 

 

live ..die

 

 

بعد از سکوتی خفه کننده

صدای انفجار درونی ام را شنیدم ...

سلولهای بدنم بی تاب لحظه ی مرگشان بودند ..

درد نمی دانستند...شادی نمی خواستند

گریه نمی کردند..دلتنگی نمی فهمیدند

آرزو نداشتند....کتاب نمی خواندند

من نبودند ...تو هم نمی شناختند

ولی مردند...!!

 

 

سایه

 
روزی شاعری به نزد خدا رفت

تا از سازما ن های سرکوب گر شکایت کند...

خدا به زیر عرش آسمانی اش نظر فکند و گفت:

((فرزندم!

محکم بسته ای در را؟))




+ مورخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر نویسنده لیدا

http://diktator-radikal.blogfa.com/ 

سیاسی اجتماعی...لیدا

برو رو تریبون و با من هم صدا شو برای ایرانی نو با ایده و احزابی نو.

با تو اکنون چه فراموشيها/با من اکنون چه نشستنها خاموشيهاست/تو مپندار که خاموشي من/هست برهان فراموشي من/من اگر برخيزم/تو اگر برخيزي/همه برمي خيزند




+ مورخ جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر نویسنده لیدا

 
گفت : یادی ز بهار آر .
گفتم : اما به کدامین فصل ؟ ...
هر سال ، کتاب ِ تعبیر ِ خواب ِ برادرم را - که به خوابهایش اعتقاد دارد - پاره می کنم
و او خواب می بیند و گیج می شود .
دوباره می خرد وُ پنهان هم نمی کند .
دوباره خواب ِ پدر و مادر را می بیند که صورت ِ سگی دارند
و با همه بد می شود ...
دوست دخترهای قدیمی که بعد از هزار اصرار عقاید یک دلقک را خوانده بودند
در وبلاگهای رنگین کامنت می پذیرند با شکلکهای بغل و بوس و گل و ...
یاد فحش هایشان می افتم و در دل به این حسام و احسان و حمید و محمد و شبگویه و دل واگویه و ناله و چس ناله می خندم که
خواهند شنید ، از این به لهجه ی بختیاری و از آن یکی به لهجه ی اصفهانی و ملایری و ... خاموشش می کنم .
به رضا زنگ میزنم تا آن پیپ ِ دسته دراز را برایم بخرد
سیگار ِ پنجم را می گیرانم ، می دانم نمی خرد ...
تلویزیون روشن است
پیش از اخبار تبلیغ می کنند
آشغال را در پلاستیک بریز
در خیابان نریز
ساعت 9 شب ...
شکل جام هفت هزار ساله و تخت جمشید و بیستون و فرهنگ ِ فردوسی و ... در نگاه ِ رنگ شده ی گربه های کارتون ِ تبلیغ ِ آشغال
گم می شوند
بعد رضا زاده را می بینم که برای مشاورین املاک تبلیغ می کند که بیایید دبی ملک بخرید
املاک ِ افیار ، رویاهای شما ، ال سی دی فقط سامسونگ ، تغیر فرم پستان ، باسن های شکیل ، دهانهای آب افتاده
نشمه های بی عشق ، واکس ِ موی واگیر دار ، لب فرانسوی ، فیلم های بی سانسور ، ترانه های حیدر زاده
تلویزیون را خاموش می کنم
حتی تلویزیون همسایه را خاموش می کنم
که صدای تجارت را نشنوم
صدای ملت را
صدای پارسیان را
صدای ملی
رسانه ی ملی
اتحاد ملی
انسجام اسلامی ...
در ظلمات ِ بهار
سر به کرانه های برکه های مستطیل مان می کوبم و ُ
سیاه می شوم .
خدا صمد را بیامرزد ...
....................................................................
ناقوس ِ بی بُرجم
دویده و ُ دَنگیده
آویخته در این پوستین ِ برنجی ِ گشاد
تن بر گرفته ز آسمان و سر به خاک ، می دَنگم
در غوطه به مرداب ، می دَنگم
در رنگ ِ خاکستری ِ جو(ی) ، می دَنگم
در رود ِ به بو ، می دنگم
در دریای پذیرا
با دنگ دنگ ِ پُر کم وُ کاست
خواب ِ ماهیان ِ میان ِ مرجان آشفته می کنم
آنان که در سکوت ِ میان ِ دنگ ها
به سکوت ِ هماره می اندیشند .



+ مورخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 5:11 بعد از ظهر نویسنده لیدا

لطفآ بی جنبه ها نخونن.    ۱۸-

دخترک فاحشه نیمی از مبلغ توافق شده را بازگرداند
و گفت : روا نیست ، برای لذت بردن خودم پول بگیرم!
چه کسی گفت نباید با فاحشه ها عشق بازی کرد؟
خانه‌اش ویران باد
..................................................................................

وقتی برای خاکت/ خودت را به کشتن دادی
و لاشه ی متعفنت را به تک درخت کویر برهوت
شب هایت آویختی
بی ترسی از کفتارها / برای ارتزاق کرم ها
با مناعت طبعی وصف ناشدنی
گور به گور شدی

[]

من / زوزه ی گرگ ها را برایت دکلمه خواهم کرد
من/ شب ها با یاد تو/ و با همان استیلی که میگرفتی
با زنت خواهم خوابید
من / دست اندازها را به نامت خواهم کرد
تو ترافیک همت به گاندی هستی
همیشه سنگین بار می بردی
من اما / آن جوعلق جاکشم
که راحت تر بگویم / سبک سفر میکنم
قرار نبوده و نیست که مردنت/ چیزی را عوض کند
حتی به اندازه ای که تنبان پیرمرد
پایین آمده است / چه فرقی می کند

[]

داستانت را خواهم نوشت / فیلمت را خواهم ساخت / مثل حالا
شعرت را خواهم سرود
و با همان استیلی که میگرفتی
پیشانی دخترت را خواهم بوسید
ممنون من باش که در این ولوله ی آهن و پول
هر چند اندک / زشت / کم مایه
یادت کردم / شهیــد
(ویرایش نشده / سانسور شده)

....................................................................................

نگذاشتن آقا وگرنه از بچگی معلوم بود یه چیزی میشود،خیلی سرش میشد؛ بجای خوردن از پستان مادر از سرچیز پدر میخورد؛سوراخ مستراح را ول میکرد و عدل تو سوراخ مادرش خودش را خالی میکرد؛ناکس ، پستانک را به سینه‌ی زن‌های تازه بالغ فامیل می مالید،بعد می‌مکید؛ چه مکیدنی، حتی جاروبرقی هم نمی‌توانست جلویش عرض اندام کند.برعکس همه ، شب‌ها ونگ نمیزد، خودش را به خواب میزد و گوش تیز میکرد تا صدای اولین آخ‌و‌ اوخای مادر را از اتاق کناری می‌شنید دیگر کسی جلودارش نبود،میزد و میزد تا شومبولش کبود نمی‌شد هم ول نمی‌کرد،از وقتی سه‌چرخه‌دار شد روزی نبود که یکی از این دختربچه‌های خوشحال همسایه را  دَدَر نبرد و زار و گریان و افتتاح شده باز نگرداند، تخم جن نابغه بود،خیلی از این ساز و کارها که امروز شما برای کردن استفاده می کنید و حالش را می برید را،او اول بار رو دخترهای محل اجرا کرد، نگذاشتن آقا،قدرش را ندانستند،اگر او امروز بود این همه بدبختی نداشتیم                                   

                                  




+ مورخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر نویسنده لیدا

تراژدی وقتیه که انگشتمو می برم،
کمدی وقتیه که یهو میفتی تو چاه فاضلاب و می میری!



+ مورخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:42 قبل از ظهر نویسنده لیدا

 

چراغ قرمز 
   دوباره پشت این چراغ قرمزم ؛

    دوباره بوق اعتراض ؛

    دوباره دود و انتظار ؛

    همه به فکر رفته اند ؛

    به فکر لحظه فرار .

    و صفر ثانیه شمار . . .

 

    فقط منم ؛

    من ِ همیشه بی خیال ؛

    که بینشان نشسته ام ،

    دوباره چشم بسته ام ،

    و فکر می کنم :

           چه خوب بود اگر ،

                         به جای این چراغ سرخ ،

                                         تو سبز می شدی . . . . 

 

 

بی اعتبار

به چه باید دل ببندم ،

وقتی هیچ چیز

بی اعتبارتر اززندگی نیست ؟

 




+ مورخ یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر نویسنده لیدا

اینگونه آغاز میکنم :

اگر پایبندی بود ، دیگر دستبندی نبود !

هی ... با توام!

ذره بینت را از روی سرم وردار،

دیگر حتی سلولهایم دارند راه رفتنشان را فراموش میکنند!

او ز من رنجیده است

آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است !

من چه می دانم که او

با چه مقیاسی مرا سنجیده است !

من همان هستم که بودم

شاید او

چون مرا دیوانه ی خود دیده است

بی وفائی می کند تا بلکه من

دور از دیدار او عاقل شوم

او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

لحظه ای از یاد او غافل شوم . . .

::: فروغ فرخزاد :::            

......................

آرزوی من همه این است

نترواد اشکی در چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت ، هرگز . . .

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکس که تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت می خواهد . . .

............................................................................         

حرفهای امید بخشت را در کوزه ای ریختم

و هر روز صبح مقداری از آنها را می نوشم . . .

اما چکار کنم . . . با روحیه ام سازگار نیست

به پنج دقیقه نمی کشد که همه را بالا می آورم !  

چه رسم زشتیست...محبت که بی هوا شود ، توقع عادت میشود!

                   

بدی هم در من هست،

پس بدی هم حق منست...

و من چه بزرگوارم که از حق خود میگذرم !




+ مورخ جمعه دوم فروردین 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر نویسنده لیدا