سکس .سکس.سکس
مادر! آلــتم را پس بده / پیچ خورده اموقتی همه چیز از هیچ و هیچ / از همه چیز خسته امشکلها!در هم پیچیده ایم و هیچ راهی باقی نمیگذاری تا شاید / تلاش کنیدامروز را / با شکل و پیچشی نو / از سر بگیریممادر آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلــتم؟ / وقتی پیچ خورده امهیچ چیز مثل قبلش نیستحتی وعده های دروغین تومن و تو پیچ میخورددر دستانم سیــنه هایت سیاه میکنم جای جای بدنت راهیچ / جای خالی باقی نمیماند / اصلا / پیچ میزنم"نه آقا! لطف کنید سر پیچ پیاده میشوم"نمیخواهید داخل کوچه بروممتشکر! همین مقدارش هم / عجب پیچ وا پیچی شدهمادر! خودکارم را پس بدهمیخواهم روی این کاغذ را سیاه کنممیخواهم خودم را راضی کنممادر! آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلتم؟میخواهم با خودم سکــس داشته باشم
.................................................................................
فصل تازه ایمیان عاشقانه مان رقم خواهد خوردمن تظاهرات میکنمتیر میخورموتوبا همسرتبر سر مزار منگل خواهی گذاشت ...http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ آپ شد
از دام می و مستی ما هیچ بر آمد
هیچ که از هیچ ، که از هیچ ، هیچ بر آمد
از هستی لادرک پیچ به مستی
بد مستی تاس و قرعه قسمت پوچ در آمد
دستهایم را در باغچه می کارم ،
سبز خواهد شد ،
میدانم ، میدانم . . . .
::: فروغ فرخزاد :::
ما جماعتی گوسفندیمکه گوش به وعده خداوندوچشم بر دستانشتمامی پشم هایمان ریخت
بازار مکاره ایست
.........................................................شرف را به حراج وبکارت را ارزان می فروشندوسیاه بازانبا هاله های درخشان دور سرشانمسیح بر صلیب می شوندونوح بر کشتیو کودکان پا برهنهبا چشمانی گشادو لبخندی از سر هیچفریاد شوق سر می دهندبر آتشی که زبانه اشآسمان را نیزمی سوزاندبازار مکاره ایست..
.......................................................................
افكاري كه حتي به گهي نمي ارزد.
دلم پيچ مي خورد.
با اين همه
باز هم استفراغ نمي كنم.
و
همچنان به جاودانگي ام سوگند مي خورم...
تو یه چشم به هم زدن
بغل گرفته اونو
موبایلش تو دستاش
لاس می زنه با تو
چشم می چرونه تو چشمای من
که در حال نوشتن این نوشتم...
ای یار! ای یگانه ترین یار!
چه مهربان بودی
وقتی دروغ می گفتی،
دوستت دارم را!
نَمی ز دیده نمی جوشد اگر چه باز دل ام تنگ است
گناه دیده ی مسکین نیست، کُمیت عاطفه ها لنگ است
آهای ی ی...!
کسی نیست چشمان مرا به روی زندگی ببندد ؟!
دیگر برای زندگی پیر شده ام !
پاهايت بو مي دهند / .. / بوي رفتن...
- امروز واقعیت را با سکوت نوشیدم! ممم..طعمی شبیه شراب قرمز ...
تلخ بود!
تلخ...
- این شیوه مناسبي برای خداحافظی نبود -
پ.ن:احساس ;
ساده لوح ترین موجود روی زمین!
- به شدت سرکو بش میکنم!
پ.ن:همیشه; هستند کسانی که اصرار دارند گذشته ای را که هرگز دوستش نداشته ای را به یادت بیاورند....
فراموشی بی فایده است...
خدایا ؛تو مرا از شر دوستانم حفظ کن ،من خودم از پس دشمنانم بر می آیم!
.....................................
ترا ثبت کرده ام
در جاودانگی
ترا آن سان
که مجاب می شوم
که مرگ بهتر از بی تو بودن است
درک کرده ام
اما دریغ و درد ......
فکر می کنم
تا زمان بلوغ تو
دچار حسرتی جاودانه خواهم ماند .
دست نوشته هاي كسي كه دل خوشي اش ،همين است ....كه تو مي بيني و مي خواني ....مي خندي و ميروي ...دست خودم نيست !بايد هر روز اضافه كنم چون چيزي به پايانم باقي نيست ...مجبور چيزي باقي بگذارم ...براي ...هيچ ...عجله دارم ...من قسمت نظرات را میبندم چون دوست ندارم بخونم برام مهم نیست نظر کسی.
چون چرت می باشد...امید وارم شما را در http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ ببینم البته
اینم بگم که نظری غیر از اون چیزی که می خوام نباشه در غیر این صورت بر خورد قانونی میشه.
قانون خودم.از چرت و پرت گفتن بدم میاد پس مواظب باش این یک تهدید میباشد.
http://diktator-radikal.blogfa.com/ آپ شد
خدای من
قبله ی من
نه آسمان است
نه زمین
من خدایی را بنده ام
که بی زنگ تفریح
خدایی کند
خدایی که وصفش
در کتاب و رساله نگنجد
خدایی نه مسلمان
نه کلیمی
نه مسیحی
خدایی که به دنبالش
چشم به آسمان بیکران ندوزم
تا چاله ای
بهانه ی ارتدادم شود
..................
عاجزانه از تو می خواهم خدا را ببخشی که مرا برای دوست داشتن تو آفرید.!
ایوروشه
با تمام معصومیت قرن جدید اینجا ایستاده ای
زیبای باستانی من
این جادوی خداست یا ایو روشه
که چنین شرقی...
چنین غربی....
اری
اینچنین بی پروا
ایستاده ای
فاصله ای که دوست نداشتم:مکان
فاصله هائی که دوستم نداشتی:زمان
وحالا ممتد شدن دوستم نداری ات:در تمامی ابعاد
چقدر فاصله ی سالن تا آشپزخانه زیادبود
وقتی پای دوست داشتن در میان است
:"دوری ی ی ی :"
همانجا بود که باکرگی ات را قرض کردم
در زمینه ی لامپهای نئون
که هی قرمز،هی سیاه
هی قرمز،هی سیاه/می شدی
اناری دزدی که خونابه ات دستهای کودکی ام را لو می دهد.
کاش در آشپزخانه می ماندی کنار گیلاسهای/ دست نخورده
و طعم هی قرمز،هی سیاه سیگارهائی که
نستالژی 3785میلیمتر فاصله ی سالن با آشپزخانه را
هی توی چشمایم قلقلک میدهند
ولواشکی
که نیم خورده روی زمین افتاد
و........
نخواستی بفهمی که
دوستت داشتم
مثل دلپیچه های بعد ترک تریاک
مثل جواب منفی تست حاملگی توی دست دخترکی 15 ساله
مثل رخوت هی قرمزهی سیاه بعد ازارضاء
مثل روزی 3785میلیمتر سیگار کشیدن بعد رفتنت
مثل ادامه دادن لواشکی نیم خورده
مثل حس عروسکی که از"هرجائی بودن" توی ویترین نجات می یابد
مثل حس دوست داشتن
حالا رفته ای پشت ویترین
کنار عروسکهای هرجائی لم داده ای
ومن دامن هر رهگذری را که می کشم
تو را برای من نمی خرد..........
حقیقتی آن دورهاستآنقدر دور که دستان من به آن نمیرسدو تنها با اشاره ای نشانش میدهمتا شاید روزی ، وقتی و یا حتی لحظه ای از نزدیک ببینمش...
گم میشوم
ـ از یادِ خویش ـ
در میانِ انسانهایی
که لباسهایشان
هم رنگ من نیست!
.............................................
زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ
پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز ...
...........................................................
سلطنت آفتاب را از بر کرده ایم
زیبایی ماه را عاریه میبینیم!
..............................................................
از حس اوج و پرواز
هیچ نمی داند
مرغ خانگی!
ما باز توهم زدیم! ما باز احساس می کنیم یک انسان فضول دارد نوشته های لعنتیِ ما را می خواند تف به این زندگانی! تا اطلاع ثانوی!!!! دیوانگی تعطیل
ما باز توهم زدیم! ما باز احساس می کنیم یک انسان فضول دارد نوشته های لعنتیِ ما را می خواند تف به این زندگانی!
ما باز توهم زدیم!
ما باز احساس می کنیم
یک انسان فضول دارد
نوشته های لعنتیِ ما را می خواند
تف به این زندگانی!
تا اطلاع ثانوی!!!!
دیوانگی تعطیل
به خدا بگویید : که دیگر زمین طاقتم را ندارد ، و دیگر نگاهم کلامی برای نگاهش ندارد ...
.........................................................
زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!
اینجا غروب های دلگیر دارد و ،
دیوارهای نا تمام . . .
**
به هوا شناسی اعتمادی نیست..
هوای چشم ها ابری ست. . .
لطفا با چتر وارد شوید !
امدی گفتی دلم برای خاطراتمان تنگ شده...
بیا...
تمام ان روزها را
همراه با مخلفاتش
به رویت بالا آوردم!
خسته ام
این عشقهای(( از تولید به مصرف))
این همه دوست داشتن ک تاریخ انقضاء دارد
از این همه حوا
که به جای اشتباه می کنم،می گویند اشتباه کرده ام.
و این همه خودم..
....حالم بهم می خورد.
از این همه که افتادم،بلند شدم تا دوباره بیافتم.
بیهوده روی دگمه هایم فشار می دهی؛
این عروسک کوکی این روزها فقط گریه می کند..
...و پاهائی محدود
که فقط تا سیمهای تلفن...
تا گوشی را بردارم،شماره ام را بگیرم
و از اینکه این همه بوق اشغال شدن می زنم گریه ام بگیرد.
افتادنی عجیب توی من زنگ می زند.
می خواهم بیافتم،برای همیشه
زیر پاهای تو...نه!خودم.
و به یاد تمام روزهائی که ایستاده بودم و می خندیدم...
این عروسک کوکی
می خواهد برای همیشه گریه کند.
قمار با ملکه
گور بابای جامعه ی مدنی
من دارم تنهائی خودمو گریه می کنم
نمی بینی؟
اینقدر فال گرفتم که شبیه سه پیک شدم.
یه ورق معمولی..
توهم که خیلی ملکه ای،شدی یه جنده ی تمام عیار
هر شب کنار یه شوالیه می خوابی لعنتی.
مثلا شهادت فاطمه اس؛
تلویزیون صدای خر تو کارتون رو سانسور کرده،
اون وقت تو کنار این سرباز خشت چه غلطی می کنی؟
وقتی صدای خر نیست،گور بابای tv،
می خوام صدامو سانسور کنم.
یکی اون چراغو روشن کنه؛من رگمو پیدا نمی کنم.
من یه سه خشتم که tv صدامو سانسور میکنه.
من یه خرم که رگمو گم کردم.
پس چرا فاطمه نجاتم نمی ده.
مگه من خر چی کم دارم
که می خوان به سلمان رشدی نشان شوالیه بدن؟
آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.
من یه خرم که رگمو گم کردم،
تو کنار سرباز خشت خوابیدی،
من یه ورق معمو لی ام،
سلمان شوالیه میشه،ملکه جنده س،
آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن
شهادت فاطمه اس
من رگمو پیدا کردم.
یکی اون چراغ رو سانسور کنه!!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن!
تا روزگار ـ دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم.....
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که...
از کوه غم دلمون ؛ کاه ساختم ! نمیدونستم چهل کلاغ عشقمون را یک کلاغ می کنی !
پ.ن:دردو میبینی و درمونمون نمی شی...
بعضی از لحظات همون بهتر که دفن بشن تا ثبت ...!
اغلب، حافظه ها چیزهای مزخرفِ بیرحمی هستند که وقتی باید به خاطر بیاورند فراموشکار میشوند و وقتی باید فراموش کنند به خاطر می آوَرَند!
ــ دیگه به هیچ جا نگاه نمی کنم
!ــ وقتی همه جا نیستی
.......................................
دو سال است که می دانم
بی قراری چیست / درد چیست/ مهربانی چیست
دو سال است که می دانم آواز چیست / راز چیست
چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند
امروز من دو ساله می شوم
..........................................................
خدایا
می شود ما را لال کنید لطفن ؟!
می خواهیم مثل دوستمان حرف نزنیم
و آنقدر سکوت کنیم که حرص همه در بیاید
اینقدر که سکوتمان حرف دارد . . . !
پ . ن
! ــ اینروزا حس می کنم خیلی زیــادم . . . نمی دونم چرا ؟
و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی
گوشه ی کاغذ را به شعر
سرخ نگه می دارم
.....................................................................
کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!
درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!
بهار تو پاییز ماست
من
درخت
کلاغ...
...............................................
خانم ها! آقایان!
نگران نباشید آرتوپدی لازم نیست!
فقط قلبم شکسته است...!
دیروز از ارتفاع 6 هزار پایی از چشم کسی افتادم
..................................................
روزی
باد بادک ها
به هوا خواهند رفت/
باد باد ک های کاغذی
با کاغذ های سفید
کاغذ های سیاه
کاغذ های خاکستری
آرام
و کوچه پر خواهد شد
از عطری
که مشاممان فراموش کرده است... http://diktator-radikal.blogfa.com/ فراموش نکن
تا از سازما ن های سرکوب گر شکایت کند...
خدا به زیر عرش آسمانی اش نظر فکند و گفت:
((فرزندم!
محکم بسته ای در را؟))
http://diktator-radikal.blogfa.com/
سیاسی اجتماعی...لیدا
برو رو تریبون و با من هم صدا شو برای ایرانی نو با ایده و احزابی نو.
با تو اکنون چه فراموشيها/با من اکنون چه نشستنها خاموشيهاست/تو مپندار که خاموشي من/هست برهان فراموشي من/من اگر برخيزم/تو اگر برخيزي/همه برمي خيزند
دخترک فاحشه نیمی از مبلغ توافق شده را بازگرداندو گفت : روا نیست ، برای لذت بردن خودم پول بگیرم!چه کسی گفت نباید با فاحشه ها عشق بازی کرد؟ خانهاش ویران باد..................................................................................
وقتی برای خاکت/ خودت را به کشتن دادیو لاشه ی متعفنت را به تک درخت کویر برهوتشب هایت آویختیبی ترسی از کفتارها / برای ارتزاق کرم هابا مناعت طبعی وصف ناشدنیگور به گور شدی
[]
من / زوزه ی گرگ ها را برایت دکلمه خواهم کردمن/ شب ها با یاد تو/ و با همان استیلی که میگرفتیبا زنت خواهم خوابیدمن / دست اندازها را به نامت خواهم کردتو ترافیک همت به گاندی هستیهمیشه سنگین بار می بردیمن اما / آن جوعلق جاکشمکه راحت تر بگویم / سبک سفر میکنمقرار نبوده و نیست که مردنت/ چیزی را عوض کندحتی به اندازه ای که تنبان پیرمردپایین آمده است / چه فرقی می کند
داستانت را خواهم نوشت / فیلمت را خواهم ساخت / مثل حالاشعرت را خواهم سرودو با همان استیلی که میگرفتیپیشانی دخترت را خواهم بوسیدممنون من باش که در این ولوله ی آهن و پولهر چند اندک / زشت / کم مایهیادت کردم / شهیــد(ویرایش نشده / سانسور شده)
....................................................................................
نگذاشتن آقا وگرنه از بچگی معلوم بود یه چیزی میشود،خیلی سرش میشد؛ بجای خوردن از پستان مادر از سرچیز پدر میخورد؛سوراخ مستراح را ول میکرد و عدل تو سوراخ مادرش خودش را خالی میکرد؛ناکس ، پستانک را به سینهی زنهای تازه بالغ فامیل می مالید،بعد میمکید؛ چه مکیدنی، حتی جاروبرقی هم نمیتوانست جلویش عرض اندام کند.برعکس همه ، شبها ونگ نمیزد، خودش را به خواب میزد و گوش تیز میکرد تا صدای اولین آخو اوخای مادر را از اتاق کناری میشنید دیگر کسی جلودارش نبود،میزد و میزد تا شومبولش کبود نمیشد هم ول نمیکرد،از وقتی سهچرخهدار شد روزی نبود که یکی از این دختربچههای خوشحال همسایه را دَدَر نبرد و زار و گریان و افتتاح شده باز نگرداند، تخم جن نابغه بود،خیلی از این ساز و کارها که امروز شما برای کردن استفاده می کنید و حالش را می برید را،او اول بار رو دخترهای محل اجرا کرد، نگذاشتن آقا،قدرش را ندانستند،اگر او امروز بود این همه بدبختی نداشتیم
چراغ قرمز دوباره پشت این چراغ قرمزم ؛
دوباره بوق اعتراض ؛
دوباره دود و انتظار ؛
همه به فکر رفته اند ؛
به فکر لحظه فرار .
و صفر ثانیه شمار . . .
فقط منم ؛
من ِ همیشه بی خیال ؛
که بینشان نشسته ام ،
دوباره چشم بسته ام ،
و فکر می کنم :
چه خوب بود اگر ،
به جای این چراغ سرخ ،
تو سبز می شدی . . . .
بی اعتبار
به چه باید دل ببندم ،
وقتی هیچ چیز
بی اعتبارتر اززندگی نیست ؟
اینگونه آغاز میکنم :
اگر پایبندی بود ، دیگر دستبندی نبود !
هی ... با توام!
ذره بینت را از روی سرم وردار،
دیگر حتی سلولهایم دارند راه رفتنشان را فراموش میکنند!
او ز من رنجیده است
آن دو چشم نکته بین و نکته گیر
در من آخر نکته ای بد دیده است !
من چه می دانم که او
با چه مقیاسی مرا سنجیده است !
من همان هستم که بودم
شاید او
چون مرا دیوانه ی خود دیده است
بی وفائی می کند تا بلکه من
دور از دیدار او عاقل شوم
او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را
من نمی خواهم که حتی لحظه ای
لحظه ای از یاد او غافل شوم . . .
......................
آرزوی من همه این است
نترواد اشکی در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت ، هرگز . . .
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکس که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد . . .
............................................................................
حرفهای امید بخشت را در کوزه ای ریختم
و هر روز صبح مقداری از آنها را می نوشم . . .
اما چکار کنم . . . با روحیه ام سازگار نیست
به پنج دقیقه نمی کشد که همه را بالا می آورم !
چه رسم زشتیست...محبت که بی هوا شود ، توقع عادت میشود!
بدی هم در من هست،
پس بدی هم حق منست...
و من چه بزرگوارم که از حق خود میگذرم !
About Me
Archive
link me
DESIGN BY