تبليغاتX
روزگار غريبيست نازنين

روزگار غريبيست نازنين

فرزند اشتباه زمان

شب بود، زمستون بود

شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود

در بر اون سیمین بر خوشگل
از جسم و جان خود بودن غافل
می کوشیدم بهرش ز جان و دل
می بردمش با خود سوی منزل

گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته

طی شد راه دشوار
آخر بر من و یار
تا بوسۀ گرمی به او دادم
با لبهایی چون قند
به رویم زد لبخند
بردم همه رنج و غم از یادم

گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته

شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود

فریدون فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

من باور دارم کسی رو که بیشتر از همه دوست داری

زود تر از همه از دست میدهی..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

اینجا را تا اطلا ع ثانو ی تعطیل میکنم.خيلي دلم كرفته اين روزا ديكه عشق هم با آدم صادق نيست

http://diktator-radikal.blogfa.com به اینجا بروید

این مگر من نیست که حرف نمی زند و

به دشنام عادت کرده است.

این من ِ آن لقمه نان است برای زنده ماندن

که ماهی مجانی کوچکی را به اکراه می پذیرد و

دور می شود.

این خلاء رو به سیاهی من است

با تمام سرباز درونم

که شمشیر چوبی اش شبیه شمشیر علی ست.

توسط :زن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

من انتقاد پذیر نیستم ...حداقل اینجا

سهم ما
از پاکت ِ هستی
یک نخ زنده‌گی بود
.
.
.
که چ‍‍س‌دودش کردیم

.......................................................

برهـنگی
بیماری ِ عصر ِ ماست
به‌گمان من٬ تن ِ تو باید مال کسی باشد
که روحش را برای تو عریان کرده است

چارلی چاپلین (ره)

..........................................................................

بی تو
خانه‌ی عمرم
از پای‌بست
ویران است
ای
بست ِ پای ِ من به‌زنده‌گی

.................................................

مرا ببخش
که احساسم را
زبان ِ بیان نیست
و زمان ِ بیان نیست
و توان ِ بیان نیست
مرا ببخش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

بیا حراجش کردم

من معشوقه ام را به حراج گذاشته ام

قبل از اینکه خودش به حراج برود

به چه قیمتی؟

معشوقه ی من دهنی گشاد دارد

عیبی ندارد فقط دهنی گشاد دارد

با چشمانی گزک کرده

و تبسمی زیر لب

آری فقط تبسمی زیر لب دارد

کارش همین است

ولی درعوض ..........

در فراسوی مرزهای تنش او را دوست دارم

همین کافیست برای او و من..

منم داره کارم همین میشه

فقط تبسمی زیر لب ...

منم باید حراج بشم....

کاری از ما ساخته نیست

پ:ن

کی میفهمه من چی میگم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

مصرف های بهینه بوس یک زن

مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.
عشق تو

همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:
عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.
2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.
3..صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.
4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.
5.سایر موارد 40 بوس.
نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

من با خدا دوست تر از همیشه ام/آستین های پاره ام پیدا نیست؟

به نام خدا

به نام خدای یگانه

خدایی که در مقابل آینه

( به وقت شانه کردن موی )

باز هم یکیست/

و در آرزوهایش

بالش روی تختتش

دوتاست...

....................................................

می آیند

می برند/

بی آنکه بپرسند

{ آخرین حرفت چیست }

می آیند

می برند/

بر شانه های پهناورشان

نخستین حرف ناتمامم را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

ما یک قوم نفرین شده هستیم خدای ما ۱۰۲۴ سال است که جان داده

   ۱۸+

سکس .سکس.سکس

مادر! آلــتم را پس بده / پیچ خورده ام
وقتی همه چیز از هیچ و هیچ / از همه چیز خسته ام
شکلها!
در هم پیچیده ایم و هیچ راهی باقی نمیگذاری تا شاید / تلاش کنید
امروز را / با شکل و پیچشی نو / از سر بگیریم
مادر آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلــتم؟ / وقتی پیچ خورده ام
هیچ چیز مثل قبلش نیست
حتی وعده های دروغین تو
من و تو پیچ میخورد
در دستانم سیــنه هایت
سیاه میکنم جای جای بدنت را
هیچ / جای خالی باقی نمیماند / اصلا / پیچ میزنم
"نه آقا! لطف کنید سر پیچ پیاده میشوم"
نمیخواهید داخل کوچه بروم
متشکر! همین مقدارش هم / عجب پیچ وا پیچی شده
مادر! خودکارم را پس بده
میخواهم روی این کاغذ را سیاه کنم
میخواهم خودم را راضی کنم
مادر! آلــتت را پس بدهم / پس میدهی آلتم؟
میخواهم با خودم سکــس داشته باشم

.................................................................................

غیر قابل چاپ

جهان شروع می شود از دکمه های پیراهن
و ختم می شود به همین بندهای سوتین
دوباره پریود مغزی من سه روز عقب افتاد
نخواه شعر تازه بگویم. نمی شود. عمراً!
تمام حرف هام می شوند غیر قابل چاپ
نخوان! برای زیر هیجده ساله ها قدغن
تو باز هم می آیی و می رسی به نقطه ی ذوب
و بعد بارش و... (اردیبهشت جنگل فومن)
شبیه تابلوی جیغ می شوی... و هر دو مات
درست مثل روح دوقلوی لاله و لادن
* * *
تو می روی و باز دلم بی بهانه می گیرد
میان این همه زن های(...) زن نه! این همه مانکن

زن و من

خیابان های یکطرفه
با سرسره های پیچ در پیچ
من
دستهای زنی را در دست گرفته ام
که مدتها پیش
دستهای زنی در من
و من زنی را
«هیس ! ساکت حرف نزن»
صد ها هزار فکر
زن از من میگوید
ماربارو سیگاری است که من دوست دارم وقتی زن با آن یا من، ماربارومن، با زن درحالیکه
همیشه سکوت است بعد فکرهایی که
از زن با من بگوئید
و مردهای آنطرف خیابان یکطرفه سوی دیگر خیابان را دید میزنند که
من های زیادی دست در دست زنانی که همیشه
دستهای زنی در من
و من زنی را
که من با سیگاری روشن
زن میشوم ...
...............................................................................
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

تو تک ستاره ی روشن منی در سیاه چال بزرگ...

من و تو

فصل تازه ای
میان عاشقانه مان رقم خواهد خورد
من
تظاهرات میکنم
تیر میخورم
وتو
با همسرت
بر سر مزار من
گل خواهی گذاشت ...http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ آپ شد

از دام می و مستی ما هیچ بر آمد

هیچ که از هیچ ، که از هیچ ، هیچ بر آمد

از هستی لادرک پیچ به مستی

بد مستی تاس و قرعه قسمت پوچ در آمد

 

دستهایم را در باغچه می کارم ،

سبز خواهد شد ،

میدانم ، میدانم . . . .

::: فروغ فرخزاد :::

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:45 قبل از ظهر  توسط لیدا  | 

همه تکراریم از بر آمدگی تن تا عمق گودالی تنگ..

ما جماعتی گوسفندیم

که گوش به وعده خداوند

وچشم بر دستانش

تمامی پشم هایمان ریخت

بازار مکاره ایست

.........................................................
شرف را به حراج و

بکارت را ارزان می فروشند

وسیاه بازان

با هاله های درخشان دور سرشان

مسیح بر صلیب می شوند

ونوح بر کشتی

و کودکان پا برهنه

با چشمانی گشاد

و لبخندی از سر هیچ

فریاد شوق سر می دهند

بر آتشی که زبانه اش

آسمان را نیز

می سوزاند

بازار مکاره ایست..

.......................................................................

افكاري كه حتي به گهي نمي ارزد.

دلم پيچ مي خورد.

با اين همه

باز هم استفراغ نمي كنم.

و

همچنان به جاودانگي ام سوگند مي خورم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

هرکه از دیده رود از دل هم برود...امشب خیالت را به بسترم راه نمی دهم...

تو یه چشم به هم زدن

 

بغل گرفته اونو

موبایلش تو دستاش

لاس می زنه با تو

چشم می چرونه تو چشمای من

که در حال نوشتن این نوشتم...

 

 

ای یار! ای یگانه ترین یار!

چه مهربان بودی

وقتی دروغ می گفتی،

دوستت دارم را!

نَمی ز دیده نمی جوشد اگر چه باز دل ام تنگ است

گناه دیده ی مسکین نیست، کُمیت عاطفه ها لنگ است

آهای ی ی...!

                                   کسی نیست چشمان مرا به روی زندگی ببندد ؟!

                                              دیگر برای زندگی پیر شده ام !

 

                       

پاهايت بو مي دهند / .. / بوي رفتن...

- امروز واقعیت را با سکوت نوشیدم!

 
ممم..طعمی شبیه شراب قرمز ...

  تلخ بود!

  تلخ...
  

 

   -  این شیوه مناسبي برای خداحافظی نبود - 

پ.ن:احساس ;

 ساده لوح ترین موجود روی زمین!

 - به شدت سرکو بش میکنم!

پ.ن:همیشه;
 هستند کسانی که اصرار دارند گذشته ای را که هرگز دوستش نداشته ای را به یادت بیاورند....

                              فراموشی بی فایده است...

  

خدایا ؛
تو مرا از شر دوستانم حفظ کن ،
من خودم از پس دشمنانم بر می آیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

بگو چرا تمام راهها با تو دشوار میشوند ؟

خاطرات زیبایی است در ذهنم
اما ................
 آنچه باید زیست
خاطره نیست
ظرف امروز من خالیست
 وقتی که بودنم باز
در انتظار  تنهائیست  !!!

 .....................................

ترا ثبت کرده ام

در جاودانگی

ترا آن سان

که مجاب می شوم

که مرگ بهتر از بی تو بودن است

درک کرده ام

اما دریغ و درد ......

فکر می کنم

تا زمان بلوغ تو

دچار حسرتی جاودانه خواهم ماند .

دست نوشته هاي كسي كه
دل خوشي اش ،
همين است ....
كه تو مي بيني و مي خواني ....
مي خندي و ميروي ...


دست خودم نيست !
بايد هر روز اضافه كنم
چون چيزي به پايانم باقي نيست ...
مجبور
چيزي باقي بگذارم ...
براي ...
هيچ ...
عجله دارم ...


من قسمت نظرات را میبندم چون دوست ندارم بخونم برام مهم نیست نظر کسی.

چون چرت می باشد...امید وارم شما را در http://www.diktator-radikal.blogfa.com/ ببینم البته

اینم بگم که نظری غیر از اون چیزی که می خوام نباشه در غیر این صورت بر خورد قانونی میشه.

قانون خودم.از چرت و پرت گفتن بدم میاد پس مواظب باش این یک تهدید میباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط لیدا 

از این قفس نجاتم ده...

http://diktator-radikal.blogfa.com/  آپ شد

خدای من

قبله ی من

نه آسمان است

نه زمین

من خدایی را بنده ام

که بی زنگ تفریح

خدایی کند

خدایی که وصفش

در کتاب و رساله نگنجد

خدایی نه مسلمان

نه کلیمی

نه مسیحی

خدایی که به دنبالش

چشم به آسمان بیکران ندوزم

تا چاله ای

بهانه ی  ارتدادم شود

..................

عاجزانه از تو می خواهم خدا را ببخشی که مرا برای دوست داشتن تو آفرید.!

 ایوروشه

 

با تمام معصومیت قرن جدید اینجا ایستاده ای

زیبای باستانی من

این جادوی خداست یا ایو روشه

که چنین شرقی...

                  چنین غربی....

اری

اینچنین بی پروا

ایستاده ای

درست در جمهوری اسلامی!!
دوست داشتن عروسک هر جائی
 
 

فاصله ای که دوست نداشتم:مکان

فاصله هائی که دوستم نداشتی:زمان

وحالا ممتد شدن دوستم نداری ات:در تمامی ابعاد

 

چقدر فاصله ی سالن تا آشپزخانه زیادبود

وقتی پای دوست داشتن در میان است

:"دوری ی ی ی :"

همانجا بود که باکرگی ات را قرض کردم

در زمینه ی لامپهای نئون

که هی قرمز،هی سیاه

هی قرمز،هی سیاه/می شدی

اناری دزدی که خونابه ات دستهای کودکی ام را لو می دهد.

کاش در آشپزخانه می ماندی کنار گیلاسهای/ دست نخورده

و طعم هی قرمز،هی سیاه  سیگارهائی که

 نستالژی 3785میلیمتر فاصله ی سالن با آشپزخانه را

هی توی چشمایم قلقلک میدهند

ولواشکی

که نیم خورده روی زمین افتاد

و........

 

نخواستی بفهمی که

دوستت داشتم

مثل دلپیچه های بعد ترک تریاک

مثل جواب منفی تست حاملگی توی دست دخترکی 15 ساله

مثل رخوت هی قرمزهی سیاه بعد ازارضاء

مثل روزی 3785میلیمتر سیگار کشیدن بعد رفتنت

مثل ادامه دادن لواشکی نیم خورده

مثل حس عروسکی که از"هرجائی بودن" توی ویترین نجات می یابد

دوستت داشتم

مثل حس دوست داشتن

 

حالا رفته ای پشت ویترین

کنار عروسکهای هرجائی لم داده ای  

ومن دامن هر رهگذری را که می کشم

تو را برای من نمی خرد..........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

شب ُ سکوت ُ آرامش من ُ تسبیح ِ آبی ِ زیر بالش

 

حقیقتی آن دورهاست
آنقدر دور که دستان من به آن نمیرسد
و تنها با اشاره ای
نشانش میدهم
تا شاید روزی ، وقتی و یا حتی لحظه ای از نزدیک ببینمش...

گم میشوم

 ـ از یادِ خویش ـ

در میانِ انسانهایی

که لباسهایشان

 هم رنگ من نیست!

.............................................

زندگی چون قفسی است

قفسی تنگ

پر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز ...

...........................................................

سلطنت آفتاب را از بر کرده ایم

           زیبایی ماه را عاریه میبینیم!

..............................................................

از حس اوج و پرواز

   هیچ نمی داند

   مرغ خانگی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

ورود ممنوع!

 

ما باز توهم زدیم!

                  ما باز احساس می کنیم

یک انسان فضول دارد

 

        نوشته های لعنتیِ ما را می خواند

 

تف به این زندگانی!

تا اطلاع ثانوی!!!!

دیوانگی تعطیل 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

یک طرح گنگ

به خدا بگویید : که دیگر زمین طاقتم را ندارد ، و دیگر نگاهم کلامی برای نگاهش ندارد ...

......................................................... 

زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

تا كورترين نقطهء مغز من در حركته

 

  اینجا غروب های دلگیر دارد و ،

    دیوارهای نا تمام . . .

**

    به هوا شناسی اعتمادی نیست..

    هوای چشم ها ابری ست. . .

                                   لطفا با چتر وارد شوید !

 

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
.پس چرا به داد ما نمیرسد
.ما صدای گریه مان به آسمان رسید
.از خدا چرا صدا نمرسد

 
 

امدی گفتی دلم برای خاطراتمان تنگ شده...

 

بیا...

 

تمام ان روزها را

 

همراه با مخلفاتش

 

به رویت بالا آوردم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

غمگین می نویسم چون غمگینم...کی میفهمه

 

عروسک کوکی

خسته ام

این عشقهای(( از تولید به مصرف))

این همه دوست داشتن ک تاریخ انقضاء دارد

از این همه حوا

که به جای اشتباه می کنم،می گویند اشتباه کرده ام.

و این همه خودم..

....حالم بهم می خورد.

از این همه که افتادم،بلند شدم تا دوباره بیافتم.

بیهوده روی دگمه هایم فشار می دهی؛

این عروسک کوکی این روزها فقط گریه می کند..

...و پاهائی محدود

که فقط تا سیمهای تلفن...

تا گوشی را بردارم،شماره ام را بگیرم

و از اینکه این همه بوق اشغال شدن می زنم گریه ام بگیرد.

افتادنی عجیب توی من زنگ می زند.

می خواهم بیافتم،برای همیشه

زیر پاهای تو...نه!خودم.

و به یاد تمام روزهائی که ایستاده بودم و می خندیدم...

این عروسک کوکی

 می خواهد برای همیشه گریه کند.

قمار با ملکه

گور بابای جامعه ی مدنی

من دارم تنهائی خودمو گریه می کنم

نمی بینی؟

اینقدر فال گرفتم که شبیه سه پیک شدم.

یه ورق معمولی..

یه ورق معمولی..

توهم که خیلی ملکه ای،شدی یه جنده ی تمام عیار

هر شب کنار یه شوالیه می خوابی لعنتی.

مثلا شهادت فاطمه اس؛

تلویزیون صدای خر تو کارتون رو سانسور کرده،

اون وقت تو کنار این سرباز خشت چه غلطی می کنی؟

وقتی صدای خر نیست،گور بابای tv،

می خوام صدامو سانسور کنم.

یکی اون چراغو روشن کنه؛من رگمو پیدا نمی کنم.

من یه سه خشتم که tv صدامو سانسور میکنه.

من یه خرم که رگمو گم کردم.

پس چرا فاطمه نجاتم نمی ده.

مگه من خر چی کم دارم

که می خوان به سلمان رشدی نشان شوالیه بدن؟

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه خرم که رگمو گم کردم،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

تو کنار سرباز خشت خوابیدی،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه ورق معمو لی ام،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

سلمان شوالیه میشه،ملکه جنده س،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن

شهادت فاطمه اس

من رگمو پیدا کردم.

یکی اون چراغ رو سانسور کنه!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

از هیاهو خواهم گذشت

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

                  دیگر

                  در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

                   یک روز

                   خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                 که دوستتر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                  یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس من با همه وجودم

                 خودم را زدم به مردن!

تا روزگار ـ دیگر

                کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

                نا گفته می گذارم.....

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که...

           کاری به کار عشق ندارم!

 

از کوه غم دلمون ؛ کاه ساختم ! نمیدونستم چهل کلاغ عشقمون را یک کلاغ می کنی !

پ.ن:دردو میبینی و درمونمون نمی شی...

بعضی از لحظات همون بهتر که دفن بشن تا ثبت ...!

 

اغلب، حافظه ها چیزهای مزخرفِ بیرحمی هستند که وقتی باید به خاطر بیاورند فراموشکار میشوند و وقتی باید فراموش کنند به خاطر می آوَرَند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط لیدا  | 

ترانه يعني يه نفر يه جايي ياد يکيه

 

ــ دیگه به هیچ جا نگاه نمی کنم

!ــ وقتی همه جا نیستی

.......................................

دو سال است که می دانم

 

بی قراری چیست / درد چیست/ مهربانی چیست

 

دو سال است که می دانم آواز چیست / راز چیست

 

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

 

امروز من دو ساله می شوم

 

..........................................................

خدایا

می شود ما را لال کنید لطفن ؟!

می خواهیم مثل دوستمان حرف نزنیم

و آنقدر سکوت کنیم که حرص همه در بیاید

اینقدر که سکوتمان حرف دارد . . . !

پ . ن

! ــ اینروزا حس می کنم خیلی زیــادم . . . نمی دونم چرا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط لیدا  | 

هنوز هم آدم زنده وجود دارد!

بالابان می نوازد و
 
 دستانم چون دخترکانی به خواب رفته

و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی

 بالابان مرا جادو می کند

 و من 

گوشه ی کاغذ را به شعر

سرخ نگه می دارم

.....................................................................

کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!

درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!

بهار تو پاییز ماست

        من

         درخت

              کلاغ...

...............................................

خانم ها! آقایان!

نگران نباشید آرتوپدی لازم نیست!

فقط قلبم شکسته است...!

 دیروز از ارتفاع 6 هزار پایی از چشم کسی افتادم

..................................................

روزی

باد بادک ها

به هوا خواهند رفت/

باد باد ک های کاغذی

با کاغذ های سفید

کاغذ های سیاه

کاغذ های خاکستری

آرام

آرام

به هوا خواهند رفت/

و کوچه پر خواهد شد

از عطری

که مشاممان فراموش کرده است...    http://diktator-radikal.blogfa.com/    فراموش نکن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط لیدا  |